تبليغاتX
مرد جان به لب رسیده


مرد جان به لب رسیده

مسعود رسام

تاریخ تولد: ۱۳۳۶

محل تولد : تهران

مدرک : فوق دیپلم کارگردانی سیتما

بیوگرافی کوتاه

شروع فعالیت  در تلویزیون ( ۱۳۵۸ ) به عنوان تهیه کننده و کارگردان
شروع فعالیت سینمایی در سال ۱۳۶۹ با فیلم "علی و غول جنگل"‌ به عنوان

 نویسنده فیلمنامه  و همکار کارگردان بیژن بیرنگ

 

بخشی از فیلم شناسی

 

سیندرلا ۱۳۸۰ ( بیژن بیرنگ و مسعود رسام ) تهییه کننده و کارگردان

علی و غول جنگل ۱۳۶۹ ( بیژن بیرنگ و مسعود رسام )

 کارگردان و فیلم نامه نویس و تهییه کننده

خانه ی سبز ( بیژن بیرنگ و مسعود رسام ) نویسنده و کارگردان و تهییه کننده

 

نوشته شده در سه شنبه 1388/08/12ساعت 17:59 توسط مهرداد| |

منزلی در دوردستی هست بی شک هر مسافر را
اینچنین دانسته بودم ، وین چنین دانم
لیک
ای ندانم چون و چند ! ای دور
تو بسا کاراسته باشی به ایینی که دلخواه ست
دانم این که بایدم سوی تو آمد ، لیک
کاش این را نیز می دانستم ، ای نشناخته منزل
که از این بیغوله تا آنجا کدامین راه
یا کدام است آن که بیراه ست
 ای برایم ، نه برایم ساخته منزل
نیز می دانستم این را ، کاش
 که به سوی تو چها می بایدم آورد
 دانم ای دور عزیز !‌ این نیک می دانی
 من پیاده ی ناتوان تو دور و دیگر وقت بیگاه ست
 کاش می دانستم این را نیز
که برای من تو در آنجا چها داری
 گاه کز شور و طرب خاطر شود سرشار
می توانم دید
از حریفان نازنینی که تواند جام زد بر جام
تا از آن شادی به او سهمی توان بخشید
 شب که می اید چراغی هست ؟
 من نمی گویم بهاران ، شاخه ای گل در یکی گلدان
 یا چو ابر اندهان بارید ، دل شد تیره و لبریز
 ز آشنایی غمگسار آنجا سراغی هست

 

نوشته شده در جمعه 1388/08/08ساعت 14:32 توسط مهرداد| |

با آنکه شب شهر را دیرگاهی ست
با ابرها و نفس دودهایش
تاریک و سرد و مه آلود کرده ست
 و سایه ها را ربوده ست و نابود کرده ست
 من با فسونی که جادوگر ذاتم آموخت
 پوشاندم از چشم او سایه ام را
با سایه ی خود در اطراف شهر مه آلود گشتم
 اینجا و انجا گذشتم
هر جا که من گفتم ، آمد
در کوچه پسکوچه های قدیمی
میخانه های شلوغ و پر انبوه غوغا
از ترک ، ترسا ، کلیمی
اغلب چو تب مهربان و صمیمی
میخانه های غم آلود
با سقف کوتاه و ضربی
و روشنیهای گم گشته در دود
و پیخوانهای پر چرک و چربی
هر جا که من گفتم ، آمد
 این گوشه آن گوشه ی شب
هر جا که من رفتم آمد
 او دید من نیز دیدم
مرد و زنی را که آرام و آهسته با هم
 چون دو تذرو جوان می چمیدند
و پچ پچ و خنده و برق چشمان ایشان
 حتی بگو باد دامان ایشان
 می شد نهیبی که بی شک
 انگار گردنده چرخ زمان را
این پیر پر حسرت بی امان را
از کار و گردش می انداخت ، مغلوب می کرد
 و پیری و مرگ را در کمینگاه شومی که دارند
 نومیده و مرعوب می کرد
 در چار چار زمستان
 من دیدیم او نیز می دید
 آن ژنده پوش جوان را که ناگاه
صرع دروغینش از پا درانداخت
 یک چند نقش زمین بود
 آنگاه
غلت دروغینش افکند در جوی
جویی که لای و لجنهای آن راستین بود
و آنگاه دیدیم با شرم و وحشت
خون ، راستی خون گلگون
خونی که از گوشه ی ابروی مرد
 لای و لجن را به جای خدا و خداوند
آلوده ی وحشت و شرم می کرد
 در جوی چون کفچه مار مهیبی
نفت غلیظ و سیاهی روانبود
 می برد و می برد و می برد
 آن پاره های جگر ، تکه های دلم را
 وز چشم من دور می کرد و می خورد
 مانند زنجیره ی کاروانهای کشتی
کاندر شفقها ،‌فلقها
 در آبهای جنوبی
 از شط به دریا خرامند و از دید گه دور گردند
 دریا خوردشان و سمتور گردند
 و نیز دیدیم با هم ، چگونه
جن از تن مرد آهسته بیرون می آمد
 و آن رهروان را که یک لحظه می ایستادند
 یا با نگاهی بر او می گذشتند
یا سکه ای بر زمین می نهادند
دیدیم و با هم شنیدیم
 آن مرد کی را که می گفت و می رفت : این بازی اوست
 و آن دیگیر را که می رفت و می گفت : این کار هر روزی اوست
دو لابه های سگی را سگی زرد
 که جلد می رفت ،‌ می ایستاد و دوان بود
و لقمه ای پیش آن سگ می افکند
ناگه دهان دری باز چون لقمه او را فرو برد
 ما هم شنیدیم کان بوی دلخواه گم شد
 و آمد به جایش یکی بوی دشمن
 و آنگاه دیدیم از آن سگ
خشم و خروش و هجویمی که گفتی
بر تیره شب چیره شد بامداد طلایی
 اما نه ، سگ خشمگین مانده پایین
 و بر درخت ست آن گربه ی تیره ی گل باقلایی
شب خسته بود از درنگ سیاهش
 من سایه ام را به میخانه بردم
هی ریختم خورد ،‌ هی ریخت خوردم
خود را به آن لحظه ی عالی خوب و خالی سپردم
با هم شنیدیم و دیدیم
 میخواره ها و سیه مستها را
 و جامهایی که می خورد بر هم
 و شیشه هایی که پر بود و می ماند خالی
و چشم ها را و حیرانی دستها را
دیدیم و با هم شنیدیم
 آن مست شوریده سر را که آواز می خواند
 و آن را که چون کودکان گریه می کرد
 یا آنکه یک بیت مشهور و بد را
می خواند و هی باز می خواند
 و آن یک که چون هق هق گریه قهقاه می زد
می گفت : ای دوست ما را مترسان ز دشمن
ترسی ندارد سری که بریده ست
آخر مگر نه ، مگر نه
 در کوچه ی عاشقان گشته ام من ؟
و آنگاه خاموش می ماند یا آه می زد
با جرعه و جامهای پیاپی
من سایه ام را چو خود مست کردم
 همراه آن لحظه های گریزان
از کوچه پسکوچه ها بازگشتم
با سایه ی خسته و مستم ، افتان و خیزان
مستیم ، مسیتم ، مستیم
 مستیم و دانیم هستیم
ای همچو من بر زمین اوفتاده
برخیز ، شب دیر گاهست ، برخیز
 دیگر نه دست و نه دیوار
 دیگر نه دیوار نه دست
دیگر نه پای و نه رفتار
تنها تویی با من ای خوبتر تکیه گاهم
چشمم ، چراغم ، پناهم
 من بی تو از خود نشانی نبینم
تنهاتر از هر چه تنها
همداستانی نبینم
با من بمان ای تو خوب ، ای بیگانه
 برخیز ، برخیز ، برخیز
با من بیا ای تو از خود گریزان
من بی تو گم می کنم راه خانه
 با من سخن سر کن ای سکت پرفسانه
 ایینه بی کرانه
می ترسم ای سایه می ترسم ای دوست
 می پرسم آخر بگو تا بدانم
نفرین و خشم کدامین سگ صرعی مست
این ظلمت غرق خون و لجن را
چونین پر از هول و تشویش کرده ست ؟
 ایکاش می شد بدانیم
 ناگه غروب کدامین ستاره
ژرفای شب را چنین بیش کرده ست ؟
هشدار ای سایه ره تیره تر شد
 دیگر نه دست و نه دیوار
 دیگر نه دیوار نه دوست
 دیگر به من تکیه کن ، ای من ، ای دوست ، اما
 هشدار کاینسو کمینگاه وحشت
و آنسو هیولای هول است
 وز هیچیک هیچ مهری نه بر ما
ای سایه ، ناگه دلم ریخت ، افسرد
ایکاش می شد بدانیم
 نا گه کدامین ستاره فرومرد ؟

 

 

نوشته شده در سه شنبه 1388/07/21ساعت 17:51 توسط مهرداد| |


در اتاقو قفل کرد

پنجره ی اتاقو کشید

نشست روی صندلی

سیگار نمیه کشیده شو برداشت و پک عمیقی بهش زد

تاریکی و دود بود که در هم می آمیخت

و مرد با چشم های نمیه باز و سرخ

به این هم آغوشی رخوتناک نگاه می کرد

دود سفید و تنبل سیگار مواج ملایم در آغوش تاریک فرو می رفت و محو می شد

انگار تاریکی دود رو می بلعد و اونو دورن خودش خفه می کرد

مرد از تماشای این هم آغوشی بی رحمانه سرگیجه گرفت و به سرفه افتاد

...

روزهای اول گل سرخ بود و چشم ها

لرزش خفیف لب ها بود و نگاه پر از ترانه

شنیدن بود و تپیدن

عشق بود و رعشه های خفیف و گرم زیر پوستی

روزهایی که همه چیز معنای خاصی داشت

و سلام ها مثل قهوه داغ

در یک بعد از ظهر سرد تابستان حسابی می چسبید

تعریف مرد از عشق دوست داشتنی فراتر از مرزهای منطق بود

و زن

عشق را به ایثار دل تفسیر می کرد

مرد هیچگاه عاشق نشده بود

از گرمای با او بودن

لذت می برد

وحس می کرد چیزی در درونش متحول می شود

و زن مدام لبخند می زد

و گاهی چشمایش از هیجان مرطوب می شد

و دستهایش از لمس با هم بودن

دستهای مرد را در آغوش می کشید

...

روز های اول همیهش زیباست

مثل روز اول خریدن یک جفت کفش

مثل روز اول مدرسه

مثل روز تولد

هر تماسی پر بود از فدایت شوم ها و دوستت دارم ها و بی تو هرگز

و هر نگاهی لبریز بود از تمنا و خواستن و نیاز

زن مثل بهار شده بود

پر از طراوت و تازگی و تبسم های پنهان همیشگی

و مرد شادتر از تمام روزهای تنها بودنش راست قامت و بی پروا

روی این وسعت سفید لکه ای هم اگر بود

محو بود و مبهم

یا اگر خیلی هم بزرگ بود به چشم هیچکدام نمی آمد

شعر های عاشقانه بود و وعده های مخفیانه

...

روز های خوب زود می گذرد

قانون بودن همین است

روزهای خوب عمرش مثل پروانه است

کوتاه و زیبا

و روزهای خوب کم کم تمام میشد

مرد باز آهسته به زیر لب ترانه ی غمگین می خواند

و زن تبسم های کنج لبش را گم کرده بود

تکرار و تکرار و تکرار

شاید همین تکرار بود که همه چیز رو فدای بودن خویش کرده بود

و شاید هم با هم بودن ها بوی کهنگی و نم گرفته بود

هر چه بود مثل سرمای سوزناک و خشک به زیر پوست عشق نفوذ کرده بود

...

من هیچ وقت عاشق نمی شوم

هیچوقت

...

فکر کردی منم از اونام که به خاطر یکی خودشو از روی ساختمون پرت می کنه

فکر کردی اگه نباشی تب می کنم

نه... دوستت دارم ولی خل و چل بازی بلد نیستم

حالا دو روز ما رو بی خبر می ذاری و به تلفونام جواب نمی دی بی معرفت

فکر کردی با این کارت عشقتو توی دلم می کاری

نه به خدا این کارا همش از بی مرامیته

حتما یادت رفته اون شبایی که تا صدامو نمیشنیدی خوابت نمی برد

عیبی نداره می گذره

یه جورایی می سوزم

حتما کیف می کنی

نه

میسوزم از اینکه گفتی همدلی

نگو فقط همرام بودی

دلت کجا بود فقط شیطون می دونه

...

مرد می گفت می گفت و

از پس دود های مواج روزای گذشته را جستجو می کرد

و زن همه چیز برایش انگار خوابی بود کوتاه و سنگین

زن : خودت چی

 خودت اگه یه هفته هم بری توی غار تهاییت هیچی حق نداره صداش در بیاد

حالا یه تلفونو جواب ندادم شدم بدترین آدم دنیا

خب چی داری بگی

فکر نمی کنی همه چی خیلی بی خودی و تکراری شده

خسته ام کردی

هیچ حس و حالی تو صدات نیست

انگار دارم با سنگ صحبت می کنم

حرفامون جمله به جمله اش اونقدر نکراری شده که نگفته همه شو از برم

نگفتم عاشقم باشو خودتو برام از رو ساختمونا پرت کن پایین

فقط خواستم بفهمم بودن ونبودنم فرقی ام برات داره یا نه

که تو هم خوب جوابمو دادی

...

بوق ممتد

مثل یک دیوار آجری بلند است

تا آسمان

انگار که دیوار آسمان آبی را دو تا می کند

بوق ممتد یعنی رفتن بدون خداحافظی

یعنی چیزی شبیه فحش های بد

...

مرد دست در جیب

با قدی خمیده و چشمانی بی خواب

قدم زدن را برای فراموش کردن امتحان می کرد

و زن بی پروا عشقی تازه می خواست

اندام نحیفش تحمل بار تنهایی را نداشت

صدای تازه گرمتر از صداهای تکراری و واژه های تکراریست

عشق تازه آدم را دوباره نو می کند

انگار آدم برای ادامه زندگی اش دوپینگ می کند

عشق تازه جسارت فراموشی خاطرات عشق کهنه را می طلبد

ولگد زدن به تمام با هم بودن های قدیمی

مرد نمی توانست

مرد ها گاهی خیلی سخت می شوند

سخت و بی روح و لایه لایه

و مردی که واپس زده از عشقی نافرجام باشد می شکند

ذوب می شود و اینبار به جای شیشه

سنگی می شود سخت تر از خارا

...

آدم دلش تنگ می شود

دل آدم هم تنگ شود نفسش می گیرد

هوای گذشته ها را می خواهد

حتی شده به یک نفس عمیق

یکسال همراه مرد بود

و زن انگار دوباره وایس زده عشقی چنیدین باره بود

مرد نه اینکه عاشق بوده باشد... نه ... فقط از روی دلتنگی

گوشی تلفن را بر می دارد و شماره ها را برای شنیدن نوازش می کند

الو

صدای زن شکسته و خراشیده است

انگار قبلش سیگار کشیده باشد

صدا در عین غریبگی اش دل مرد را می لرزاند

آن روزها چقدر خوب بود

الو بفرمایید

مرد دلش می خواهد نفس عمیق بکشد

دلش می خواهد نفس حبس شده در سینه اش را با سلامی تازه

بدمد بیرون

انگار که از همان اول نبوده

مرد تصمیمش را گرفت که ناگهان از پس صدای زن

صدای مردی غریبه آمد

صدای خشن

الو د چرا حرف نمی زنی مزاحم

قلب مرد انگار که ایستاد

گوشی را کوبید روی تلفن

مردی غریبه

رویا که رنگش می پرد می شود کابوس

و مرد غریبه کابوس رویاهای دلتنگی مرد شد

مرد نحیف و قد خمیده

در اتاقو قفل کرد

پرده پنجره اتاق را کشید

نشست روی صندلی

سیگار نمیه کشیده شو برداشت و پک عمیقی بهش زد

تاریکی و دود بود که در هم می آمیخت

و مرد با چشم های نمیه باز و سرخ

به این هم آغوشی رخوتناک نگاه می کرد

..

رسم است زیبایی ها را می نویسد

بعد ها افسانه می خوانندش

و نسل به نسل آدم ها  با ولع

تمام کلمه هایش را می خوانند و حفظ می کنند

حقیقت را که بنویسی

نه کسی را می خواند

نه حفظش می کند

حقیقت آنقدر بد و زشت است که گاهی آدم ها ترجیح می دهند

در عمیق ترین نقطه ی قلبشان آن را به خاطر بسپارند.

نوشته شده در دوشنبه 1388/06/16ساعت 16:0 توسط مهرداد| |

در روز های آخر اسفند

در نیمروز روشن

وقتی بنفشه ها را با برگ و ریشه و پیوند و خاک

در جعبه های کوچه چوبین جای می دهند

جوی هزار زمزمزه ی درد و انتظار

در سینه می خروشد و بر گونه ها روان

ای کاش آدمی وطنش را هنچون بنفشه ها

می شد با خود ببرد هر کجا که خواست

در روشنایی باران

در آفتاب پاک

در روزهای آخر اسفند

در نیمروز روشن

وقتی بنفشه ها را با برگ و ریشه و پیوند و خاک

در جعبه های کوچه چوبین جای می دهند

جوی هزار زمزمزه ی درد و انتظار

در سینه می خروشد و بر گونه ها روان

ای کاش آدمی وطنش را هنچون بنفشه ها

می شد با خود ببرد هر کجا که خواست

 

نوشته شده در جمعه 1388/05/30ساعت 16:8 توسط مهرداد| |

سال ها پیش که کودک بودم

سر هر کوچه کسی بود که چینی ها را بند می زد با عشق

و من آن رو به خود می گفتم : آخر این هم شد کار

ولی امروز که دیگر خبری از او نیست

نقش یک دل که به روی چینی است

ترکی دارد و من در به در کوه به کوه

در پی بند زنی می گردم

نوشته شده در سه شنبه 1388/04/30ساعت 15:50 توسط مهرداد|

بنشینیم و بیندیشیم
این همه با هم بیگانه
این همه دوری و بیزاری
به کجا آیا خواهیم رسید آخر 
و چه خواهد آمد بر سر ِ ما با این دل های پراکنده 
جنگلی بودیم
شاخه در شاخه همه آغوش
ریشه در ریشه همه پیوند
وینک ، انبوه ِ درختانی تنهاییم
مهربانی ، به دل ِ بسته ی ما ،مرغی ست
کز قفس در نگشادیمش
و به عذری که فضایی نیست
وندرین باغ ِ خزان خورده
جز سموم ِ ستم آورده هوایی نیست
ره ِ پرواز ندادیمش
هستی ِ ما که چو آیینه
تنگ بر سینه فشردیمش از وحشت ِ سنگ انداز
نه صفا و نه تماشا به چه کار آمد
دشمنی دل ها را با کین خوگر کرد
دست ها با دشنه همدستان گشتند
و زمین از بدخواهی به ستوه آمد
ای دریغا که دگر دشمن رفت از یاد
وینک از سینه ی دوست
خون فرو می ریزد
دوست کاندر بر ِ وی گریه ی انباشته را نتوانی سر داد
چه توان گفتمش  
بیگانه ست
و سرایی که به چشم انداز ِ پنجره اش
نیست درختی که بر او مرغی
به فغان ِ تو دهد پاسخ
زندان است
من به عهدی که بدی مقبول
و توانایی دانایی ست
با تو از خوبی می گویم
از تو دانایی می جویم
خوب ِ من ! دانایی را بنشان بر تخت
و توانایی را حلقه به گوشش کن
من به عهدی که وفاداری
داستانی ست ملال آور
و ابلهی نیست دگر افسوس
داشتن جنگ ِ برادرها را باور
آشتی را
به امیدی که خرد فرمان خواهد راند
می کنم تلقین
وندر این فتنه ی بی تدبیر
با چه دلشوره و بیمی نگرانم من
این همه با هم بیگانه
این همه دوری و بیزاری
به کجا آیا خواهیم رسید آخر  
و چه خواهد آمد بر سر ِ ما با این دل ِ های پراکنده  
بنشینیم و بیندیشیم


 

نوشته شده در چهارشنبه 1388/04/17ساعت 15:34 توسط مهرداد|

 

در من کسی پیوسته می گرید
این من که از گهواره با من بود
این من که با من
تا گور همراه است
دردی ست چون خنجر
یا خنجری چون درد
همزاد ِ خون در دل
ابری ست بارانی
ابری که گویی گریه های قرن ها را در گلو دارد
ابری که در من
یکریز می بارد
شب های بارانی
او با صدای گریه اش غمناک می خواند
رودی ست بی آغاز و بی انجام
با های های گریه اش در بی کران ِ دشت می راند
پیری حکایت گوست
کز کودکی با خود مرا می برُد
در باغ های مردمی گریان
اما چه باغی ؟ دوزخی کانجا
هر دم گلی نشکفته می پژمرد
مرغی ست خونین بال
کز زیر ِ پر چشمش
اندوهناک ِ سنگباران هاست
او در هوای مهربانی بال می آراست
کی مهربانی باز خواهد گشت 
نه ، مهربانی
آغاز خواهد گشت
از عهد ِ آدم
تا من که هر دم
غم بر سر ِ غم می گذارم
آن غمگسار ِ غمگساران را به جان خواندیم
وز راه و بی راه
عاشق وش از قرنی به قرنی سوی او راندیم
وان آرزوانگیز ِ عیار
هر روز صبری بیش می خواهد ز عاشق
دیدار را جان پیش می خواهد ز عاشق
وانگه که رویی می نماید
یا چشم و ابرویی پری وار
باز نمی دانند
نقشش نمی خوانند
دل می گریزانند ازو چون وحشتی افتاده در آیینه ی تار
هرگز نیامد بر زبانم حرف ِ نادلخواه
اما چه گفتم ؟ هر چه گفتم ، آه
پای سخن لنگ است و دست واژه کوتاه است
از من به من فرسنگ ها راه است
خاموشم اما
دارم به آواز ِ غم خود می دهم گوش
وقتی کسی آواز می خواند
خاموش باید بود
غم داستانی تازه سر کرده ست
اینجا سراپا گوش باید بود 
درد از نهاد ِ آدمیزاد است
آن پیر ِ شیرین کار ِ تلخ اندیش
حق گفت ، آری آدمی در عالم ِ خاکی نمی آید به دست ، اما
این بندی ِ آز و نیاز ِ خویش
هرگز تواند ساخت آیا عالمی دیگر 
یا آدمی دیگر
ای غم ! رها کن قصه ی خون بار
چون دشنه در دل می نشیند این سخن اما
من دیده ام بسیار مردانی که خود میزان ِ شأن ِ آدمی بودند
وز کبریای روح برمیزان ِ شأن ِ آدمی بسیار افزودند 
آری چنین بودند
آن زنده اندیشان که دست ِ مرگ را بر گردن ِ خود شاخ ِ گل کردند
و مرگ را از پرتگاه ِ نیستی تا هستی ِ جاوید پُل کردند 
ای غم ! تو با این کاروان ِ سوگواران تا کجا همراه می آیی 
دیگر به یاد ِ کس نمی آید
آغاز ِ این راه ِ هراس انگیز
چونان که خواهد رفت از یاد ِ کسان افسانه ی ما نیز
با ما و بی ما آن دلاویز ِ کهن زیباست
در راه بودن سرنوشت ِ ماست
روز ِ همایون ِ رسیدن را
پیوسته باید خواست 
ای غم ! نمی دانم
روز ِ رسیدن روزی ِ گام ِ که خواهد بود
اما درین کابوس ِ خون آلود
در پیچ و تاب ِ این شب ِ بن بست
بنگر چه جان های گرامی رفته اند از دست
دردی ست چون خنجر
یا خنجری چون درد
این من که در من
پیوسته می گرید
در من کسی آهسته می گرید
 

نوشته شده در چهارشنبه 1388/04/17ساعت 15:24 توسط مهرداد| |

نوشته شده در چهارشنبه 1388/03/20ساعت 20:51 توسط مهرداد| |

یه آهنگ جدید از ژنرال

 (پیشنهاد می کنم دانلود کنید)

دانلود Ogg

دانلود Mp3

حتما نظرتونو راجع به این آهنگ بنویسید

نوشته شده در پنجشنبه 1388/02/10ساعت 20:45 توسط مهرداد|


هنوز هم سلول های خاکستری مغزم تو را داد می زنند
هنوز هم روی تمام چرک نویس هایم نام تو را نوشته شده
هنوز هم امید دارم به برگشتن تو
هنوز هم تو را می بینم در خیالم ، روبه رویم
هنوز هم...
هنوز هم هنوزهای  من تمام شدنی نیست
هنوز هم می دانم چقدر سخت است گذشتن تریجی
ولی باید تو را انکار کنم ، این هم کار ساده ای نیست

 

نوشته شده در پنجشنبه 1388/02/10ساعت 20:10 توسط مهرداد| |

بعد از ۶ ماه

برگشت من.

برگشت بی باک - بی باک برگشت با ۲ تا آهنگ جدید...

گله

زندگی

 

نوشته شده در دوشنبه 1388/01/31ساعت 20:15 توسط مهرداد|

. بی باک از ایران رفت .

. بی باک بعد از آهنگ خداحافظی اش (بذار برم) از ایران رفت .

این آهنگ رو  حتما گوش  كنيد

 " بی باک 9 ماه پیش اقدام به دریافت مجوز کرد تعهد داد که 6 ماه نخونه و بعد شش ماه مجوز رو بهش ندادن ( که توی آهنگ هم به این موضوع اشاره می کنه ) این اتفاقاتی که پیش اومد  باعث شد رپ رو ترک کنه و برای ادامه تحصیل به خارج از ایران بره دلایلش تو آهنگ هست اما به گفته خودش خیلی بیشتر و جزیی تر از این هاست "

با آرزوی موفقیت برای او 

نوشته شده در دوشنبه 1387/06/18ساعت 18:6 توسط مهرداد|

 ديوار

 در گذشت پر شتاب لحظه هاي سرد

چشم های وحشی تو در سكوت خويش

گرد من ديوار می سازد

می گريزم از تو در بيراه های راه

تا ببينم دشت ها را در غبار ماه

تا بشويم تن به آب چشمه های نور

در مه رنگين صبح گرم تابستان

پر كنم دامان ز سوسن های صحرائی

بشنوم بانگ خروسان را ز بام كلبه دهقان

می گريزم از تو تا در دامن صحرا

سخت بفشارم بروی سبزه ها پا را

يا بنوشم شبنم سرد علف ها را

می گريزم از تو تا در ساحلی متروك

از فراز صخره های گمشده در ابر تاريكی

بنگرم رقص دوار انگيز توفان های دريا را

در غروبی دور

چون كبوترهای وحشی زير پر گيرم

دشت ها را، كوه ها را، آسمان ها را

بشنوم از لابلای بوته های خشك

نغمه های شادی مرغان صحرا را

می گريزم از تو تا دور از تو بگشايم

راه شهر آرزوها را

و درون شهر ...

قفل سنگين طلائی قصر رؤيا را

ليك چشمان تو با فرياد خاموشش

راه ها را در نگاهم تار می سازد

همچنان در ظلمت رازش

گرد من ديوار می سازد

عاقبت يكروز ...

می گريزم از فسون ديده ترديد

می تراوم همچو عطری از گل رنگين رؤياها

می خزم در موج گيسوی نسيم شب

می روم تا ساحل خورشيد

در جهانی خفته در آرامشی جاويد

نرم می لغزم درون بستر ابری طلائی رنگ

پنجه های نور می ريزد بروی آسمان شاد

طرح بس آهنگ

من از آنجا سر خوش و آزاد

ديده می دوزم به دنيائی كه چشم پر فسون تو

راه هايش را به چشمم تار می سازد

ديده می دوزم بدنيائی كه چشم پر فسون تو

همچنان در ظلمت رازش

گرد آن ديوار می سازد

( از کتاب دیوار فروغ فرخزاد )


گدایان خیابانهای دهلی نو -

قایقرانان مالزی ،

اشراف زادگان زادگاه قصر بوکینگهام ،

کارگران کارخانه های دیترویت ،

وشما ،

هرکه می خواهید باشید ،

سلولهای همانند و جداناپذیر تن واحد بشریت هستید


شما رهبر ارکستر سمفونیک افکار و احساسات خویشید

اگر مسئولیت کامل این ارکستر را می پذیرید، نباید قدمهای خود را با صدای طبل و شیپور دیگران میزان کنید؛

بلکه باید گوش به ساز و نوای ارکستر باطنی خود بسپارید:

به صدای وجدانتان، به آوای کودک درون و به تمام نواهایی که از باطن خود بر می خیزد و شما افتخار رهبری و هدایت آنها را دارید.


 وضعیت زندگی شما، بازتاب وضعیت ذهن شماست

از وین دایر )


 

نوشته شده در شنبه 1387/06/16ساعت 23:16 توسط مهرداد| |

چند اثر از کارو

شیشه و سنگ

او مظهر عشق بود و من مظهر ننگ
وقتی که فشردمش به آغوش تنگ
لرزید دلش ، شکست و نالید که : آخ
ای شیشه چه می کنی تو در بستر سنگ ؟

 

نام شب

من اشک سکوت مرده در فریادم
 داد ی سر و پاشکسته ، در بی دادم
 اینها همه هیچ ... ای خدای شب عشق
 نام شب عشق را که برد از یادم ؟

 

هست و نیست

 از باده ی نیست سر خوشم ، سرخوش و مست
 بیزارم و دلشکسته ،‌ازهر چه که هست
 من هست به نیست دادم ، افسوس که نیست
 در حسرت هست پشت من پک شکست

 

سرشک بخت

دردا که سرشک بخت شوریده ی من
 چون حسرت عشق ، مرده بر دیده ی من
 اشکم همه من ! اشک تو چون پک کنم ؟
 ای بخت ز قعر قبر دزدیده ی من

شراب آب

 گفتم : که چیسن فرق میان شراب و آب
 کاین یک کند خنک دل و آن یک کند کباب
 گفتا : که آب خنده ی عشق است درسرشک
 لیکن شراب نقش سرشک است در سراب

 

غریب

هنگام پاییز
 زیر یک درخت ... مردم
برگهایش مرا پوشاند
 و هزاران قلب یک درخت
گورستان ... قلب من شد 

 

پریشانی

 از بس کف دست بر جبین کوبیدم
 تا بگذر ازس رم ، پریشانی من
 نقش کف دست ! محو شد ، ریخت به هم
 شد چین و شکن ، به روی پیشانی من

 

 

اشک عجز : قاتل عشق

آمد ، به طعنه کرد سلامی و گفت : مرد
گفتم : که ؟ گفت : آنکه دلت را به من سپرد
 وانگه گشود سینه و دیدم که اشک عجز
 تابوت عشق من ، به کف نور ، می سپرد
 

 

ناز

گفتم که ای غزال ! چرا ناز می کنی ؟
 هر دم نوای مختلفی ساز می کنی ؟
 گفتا : به درب خانه ات از کس نکوفت مشت
 رودی سکوت محض تو در باز می کنی ؟



سوز و ساز

یک بحر ... سرشک بودم و عمری سوز
 افسرده و پیر می شدم روز به روز
با خیل گرسنگان چو همرزم شدم
 سوزم : همه ساز گشت و شامم همه روز

 

سرشک

پرسیدم از سرشک ، که سرچشمه ات کجاست ؟
نالید و گفت : سر ز کجا ز چشمه از کجاست ؟
 لبخند لب ندیده ی قلبم که پیش عشق
هر وقت دم زخنده زدم ، گفت : نابجاست 

 


نوشته شده در چهارشنبه 1387/05/30ساعت 22:0 توسط مهرداد| |

شرح خبر

شکیبایی صبح جمعه ۲۸ تیر ماه در سن ۶۴ سالگی به علت ایست قلبی در بیمارستان پارسیان تهران درگذشت. وی مبتلا به سرطان کبد بود و بر اساس گزارش تیم پزشکی بر اثر همین عارضه در گذشت. وی از مدتی پیش به دلیل ابتلا به بیماری مزمن دیابت در وضعیت جسمی مساعدی به سر نمی‌برد.

بیوگرافی
با بازی در نقش کوتاهی در فیلم خط قرمز (مسعود کیمیایی،۱۳۶۱) به سینما آمد. و تا سال ۱۳۶۸ در نقشهایی ظاهر شد. از جمله در فیلمهای ''دزد و نویسنده'' ، ''ترن'' و ''رابطه خوب'' ظاهر شد.

 اما از بازی در فیلم هامون (داریوش مهرجویی، ۱۳۶۸) بود که نام خسرو شکیبایی سر زبان‌ها افتاد. او برای بازیش در همین فیلم از هشتمین (جشنواره فیلم فجر)، سیمرغ بلورین دریافت کرد و تحسین منتقدان و مردم را برانگیخت.

خسرو شکیبایی از سال ۱۳۶۸ به بعد، دیگر نتوانست از جلد حمید هامون بیرون بیاید و حمید هامون را در انواع و اقسام لباسها و تیپهای مختلف تکرار کرد.

 اما توانایی‌هایش را در چند فیلم به معرض نمایش گذاشت:  بازی او در دو فضای کاملاً متفاوت در فیلم کیمیا (احمدرضا درویش، ۱۳۷۳) و بازی متفاوت او در فیلم کاغذ بی خط (ناصر تقوایی، ۱۳۸۰).

خسرو شکیبایی در تلویزیون هم موفق بود.

 از همان زمان که در نقش (مدرس) بازی کرد و آن مونولوگ طولانی معروفش را اجرا کرد تا بازی در مجموعه تلویزیونی روزی روزگاری، خانه سبز، کاکتوس، تفنگ سر پر و این اواخر هم که مجموعه تلویزیونی در کنار هم را روی آنتن دارد.

او آخرین جایزه‌اش را از ششمین جشن ماهنامه دنیای تصویر برای بازی در فیلم ''کاغذ بی خط'' دریافت کرد.

پس از گذشت نزدیک به ۲۲ سال از اولین حضورش در سینمای مسعود کیمیایی، بار دیگر و اینبار در کنار عزت‌الله انتظامی در فیلمی از مسعود کیمیایی ایفای نقش کرد: «حکم» (۱۳۸۳)

خسرو شکیبایی علاوه بر هنرنمائی درنقش آفرینی در سینما و تئاتر، برخی از اشعار سهراب سپهری وسار شعرا را به صورت دکلمه خوانی خوانده‌است.

جوایز

برنده (سیمرغ بلورین) جشنواره فیلم فجر:

* هامون /  هشتمین دوره
* کیمیا /  سیزدهمین دوره

یک بار برای همیشه / یازدهمین دوره

سایه به سایه / یازدهمین دوره

کاغذ بی خط / بیستمین دوره

سالاد فصل / بیست و سومین دوره

چه کسی امیر را کشت / بیست و چهارمین دوره

اتوبوس شب / بیست و ژنجمین دوره

 

=== سینما ===

۱۳۶۰ -  خط قرمز

۱۳۶۲ -  داد شاه

۱۳۶۳ - صاعقه

۱۳۶۵ - رابطه

۱۳۶۵ - دزد و نویسنده

۱۳۶۶ - شکار

۱۳۶۶ - ترن

۱۳۶۸ - عبور از غبار

۱۳۶۹ - هامون

۱۳۶۹ - جستجو در جزیره

۱۳۶۹ – ابلیس

۱۳۷۰ – بانو

۱۳۷۱ – یک بار برای همیشه

۱۳۷۱ – سارا

۱۳۷۱ – پرواز را به خاطر بسپار

۱۳۷۲ – بلوف

۱۳۷۳– کیمیا

۱۳۷۳ – پری

۱۳۷۳ – درد مشترک

۱۳۷۳ – لژیون

۱۳۷۴- خواهران غریب 

۱۳۷۴ – عاشقانه

۱۳۷۴ – سایه به سایه

۱۳۷۵ – سرزمین خورشید

۱۳۷۶ – زندگی

۱۳۷۶ – روانی

۱۳۷۸ – میکس

 ۱۳۷۸ - عشق شیشه ای

۱۳۷۸ – دختر دایی گمشده

۱۳۷۹ – دختری به نام تندر

۱۳۸۰ – مزاحم

۱۳۸۰ – کاغذ بی خط

۱۳۸۰ – اثیری

۱۳۸۲ – صبحانه ای برای دو نفر

۱۳۸۳ – حکم

۱۳۸۳ – ازدواج صورتی

۱۳۸۳ – سالاد فصل

۱۳۸۴ – چه کسی امیر را کشت

۱۳۸۴ – عروسک فرنگی

۱۳۸۴ – پیشنهاد 50 ملیونی

۱۳۸۴ – ستاره ها (( ستاره بود ))

۱۳۸۵ – دست های خالی

۱۳۸۵ – اتوبوس شب

۱۳۸۵ – رئیس  

۱۳۸۶ - شب

۱۳۸۷ - حیران 

 

 

 

 

=== مجموعه تلویزیونی ===

 مدرس

 روزی روزگاری

 خانه سبز (( سری اول ))

 کاکتوس

 تفنگ سر پر

 در کنار هم

 سرزمین سبز (( سری دوم ))

 پیوند

 

== آلبوم‌های موسیقی ==

* پری خوانی

* حجم سبز (سهراب سپهری)

* نشانی‌ها

* نامه‌ها

* مهربانی

 

نوشته شده در جمعه 1387/04/28ساعت 10:0 توسط مهرداد|

این بار پس از فیلم های موفقی  Joel Schumacher

چون ۸ میلی متری و باجه تلفن

 فیلم شماره ۲۳ را بر اساس داستانی پیچیده می سازد

وی با انتخاب کمدینی چون جیم کری ریسک بزرگی را متحمل شد

 ولی جیم توانست فدرت خود را در ایفای چنین نقشی به تصویر بکشد

داستان فیلم مردی را حکایت می کند که همسرش کتابی را به وی هدیه می دهد

 با نام شماره۲۳ و این کتاب داستان مردی را روایت می کند که

بسیار شخصیتی شبیه به وی را دارد

 تا اینکه تاثیرات شدیدی نیز بر وی می گزارد

 تا اینکه متوجه می شود خود او این کتاب را نوشته است

فیلم بسیار به عدد ۲۳ تکبه دارد و تیتراژ زیبا فیلم نیز همین را نشان می دهد

مثلا زمان بمب گزاری هیروشیما که ساعت ۸:۱۵ دقیقه بود

 مجموع این دو عدد ۲۳ می شود

و یا

 مایایی ها معتقد بودند که روز ۲۳ سال ۲۰۲۳ دنیا به پایان ی رسد

در اصل با آوردن سند هایی بیننده را نیز به تامل در باب این عدد وا می دارد

.نمایشنامه فیلم به ریز ترین نکات نیز دقت کرده است

 که فیلمی پیچیده و بسیار سرگرم کننده را می سازد

قبلا فیلم های بت من را کارگردانی می کرده Joel Schumacher

 البته در سالهای اخیر فیلم های فشنگی را ساخته که متاسفانه

 بی بهره از جایزه های بین المللی بوده اند

برای اینکه داستان فیلم رو لو ندم به بقیه ما جرا اشاره نمی کنم

 فقط پیشنهاد می کنم که فیلم رو ببینید

 چون از دسته فیلم هاییه که آخرش رو نمی تونید حدس بزنید

نظر خودتونو راجع به این فیلم بنویسید ، خوشحال می شم بدونم

نوشته شده در پنجشنبه 1387/04/20ساعت 8:23 توسط مهرداد| |

کارگردان: رومن پولانسکی
تهیه‌کننده: آلبرت س. رودی
نویسنده:
ولادیسلاو اشپیلمن (کتاب)
رونالد هاروود (فیلمنامه)
بازیگران:
آدریان برودی
توماس کرشمان
فرنک فینالی
مورین لیپمن
امیلیا فاکس
موسیقی: ووچیچ کیلار
فیلمبرداری: پاول ادلمن
تدوین: Hervé de Luze
انتشار: ۴ دسامبر، ۲۰۰۲ آمریکا
مدت: ۱۵۰ دقیقه
زبان: انگلیسی، آلمانی، روسی

 


توضیحات:
پیانیست (در انگلیسی: The Pianist)، فیلمی است ساخته رومن پولانسکی است. فیلم بر مبنای داستان واقعی زندگی موسیقی‌دان معروف کلیمی، ولادیسلاو اشپیلمن (به قلم خودش) در دوران جنگ جهانی دوم در لهستان و اشغال این کشور توسط آلمان ساخته شده‌است. وی در آن دوران آثار موسیقی چو پین (شو پین) را در ایستگاه رادیویی ورشو می‌نواخت.

خانواده ی ولادیسلاو اشپیلمن در نمایی از فیلم

رومن پولانسکی کارگردان این فیلم، از آن به عنوان مهم‌ترین فیلم خود یاد کرده‌است. وی در کودکی بمباران‌های ورشو توسط نازیها را را تجربه کرده و مادرش را در همین بمبارانها از دست داده‌است.



خلاصه داستان:
خانواده اشپیلمن خانوداه خوشبختی بودند و در آغاز جنگ در امنیت بودند. واکنش اولیه آنها این بود : ما هیچ جا نمی‌رویم. حلقه نازیها روز به روز تنگ تر میشد ولی با این حال خانواده او از گزارش‌های مربوط به اعلام جنگ انگلستان و فرانسه علیه آلمان دلگرم می‌شدند و امیدراور بودند نازیها به زودی عقب رانده می‌شوند و زندگی به حالت عادی بر می‌گردد. اما چنین اتفاقی نمی‌افتد . یهودیان شهر مجبور به تسلیم دارایی هایشان و نقل مکان به منطقه‌ای که با دیوارهای آجری از بقیه شهر جدا شده می‌گردند. یک نیروی پلیس یهود (که برای اجرای قوانین نازیها فعالیت می‌کردند) به اشپیلمن پستی در این نیرو پیشنهاد می‌کند، اما او امتنا می‌کند، اما یک دوست خوب که به این نیرو پیوسته بعدا زندگی اشپیلمن را با بیرون کشیدن او از قطاری که عازم کمپ‌های مرگ است نجات می‌دهد .

آدرین برودی در نقش ولادیسلاو اشپیلمن در نمایی از فیلم

سپس فیلم داستانی بلند و باورنکردنی از چگونگی نجات اشپیلمن از جنگ با پنهان شدن در ورشو و کمک نیروی مقاومت لهستان روایت می‌کند. در طول فیلم چندین بار می‌شنویم که اشپیلمن به دیگران اطمینان می‌دهد که همه چیز به حالت اول باز می‌گردد، این ایمان و عقیده او بر پایه اطلاعات و یا خوش بینی او نیست، بلکه این اعتقاد از عشق او به موسیقی سرچشمه می‌گیرد و در تمام صحنه‌های فیلم مشهود است.

خانواده ی اشپیلمن در نمایی از فیلم

اشپیلمن برای مدتی امنیت دارد اما گرسنه، تنها، بیمار و وحشت زده‌است. پایان جنگ نزدیک است و شهر ویران شده ،در یک صحنه اشپیلمن در میان ویرانه‌ها اتاقی پیدا میکند که یک پیانو به طور کنایه آمیزی در آن باقی مانده اما او دیگر شهامت نواختن ندارد. صحنه‌های پایانی فیلم شامل مواجه اشپیلمن با یک سروان آلمانی است که به طور اتفاقی محل اختفای او را پیدا کرده‌است.



جزئیات:
در پایان اولین اکران فیلم در ورشو که ۳۵۰۰ نفر حضور داشته‌اند و رییس جمهور و نخست‌وزیر لهستان هم در میان آنان بوده‌اند، به مدت ۲۰ دقیقه همه کف می‌زده‌اند.
رومن پولانسکی کارگردان فیلم بعد از متهم شدن به تجاوز جنسی به یک دختر ۱۳ ساله و برای فرار از زندانی شدن، در سال ۱۹۷۸ از آمریکا خارج شد و از آن زمان تاکنون به امریکا باز نگشته‌است. اسکار بهترین کارگردانی برای پیانیست را هریسون فورد از طرف او دریافت کرد و ۵ ماه بعد در فرانسه به وی تحویل داد.

آدرین برودی در نقش ولادیسلاو اشپیلمن در نمایی از فیلم


آدریان برودی برای هر چه بهتر به تصویر کشیدن زندگی کسی که تمام داشته‌هایش را از دست داده، در عرض ۶ هفته نزدیک به ۱۵ کیلوگرم وزن کم کرده‌است. وی در طول مدت ساخت فیلم بسیاری از دارایی‌ها و اموال شخصی خودش (شامل آپارتمان شخصی و ماشینش) را رها کرده و خود را از خانواده و دوستانش جدا نموده بود.

آدرین برودی در نقش ولادیسلاو اشپیلمن در نمایی از فیلم


جوایز:
جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد برای آدریان برودی
برودی با دریافت این جایزه در سن ۲۹ سالگی، رکورد جوان‌ترین بازیگری که جایزهٔ نقش اول مرد را گرفته، شکست ولی با این حال وی جایزه فوق را به اشپیلمن تقدیم کرد.
جایزه اسکار بهترین کارگردانی برای رومن پولانسکی
جایزه اسکار بهترین فیلمنامه اقتباسی برای رونالد هاروود

منبع:

ویکی پدیای انگلیسی

نوشته شده در جمعه 1387/03/31ساعت 16:32 توسط مهرداد| |

دایره زنگی

من برگشتم با یه دایره زنگی

نظر خودتونو راجع به این فیلم بنویسید

البته اگه دیدید . اگه ندیدید حتما ببینید

نوشته شده در پنجشنبه 1387/02/19ساعت 20:17 توسط مهرداد| |

سلام

می گن بهار اومده

مثه اینکه یه خبراییه

میگن عید شده

پس

 نوروزتون مبارک

بهار

حاجی فیروز نمی رقصه
آخه دستاش، تو دس بندِ سیاه زندونیه
حاجی فیروز نمی خنده
تو دلش بغض ِ هزار تا گریه ی پنهونیه

سبزه قد نمی کشه
آخه بالای سرش همیشه تیغ ِ قیچیه
برام از بهار نگو
فصل ِ نو، بهار تازه چی چیه

یه نفر هف تا سین ُ از توی سفره برده
ماهی ِ تنگ ِ بلور، ساعت ِ تحویل مرده

صدای پای بهار
هم صدای انفجار ِ توپ ِ مُرواری نبود
اولین لحظه ی سال
ختم ِ این روزای بی بخار ِ تکراری نبود

بهار از این جا گذشت
اما فرصت ندادن که ما تماشا بکنیم
وقتشه با هم بریم
تا دوباره اون بهار ِ سبز ُ پیدا بکنیم

یه نفر هف تا سین ُ از توی سفره برده
ماهی ِ تنگِ بلور، ساعت ِ تحویل مرده

 

نوشته شده در پنجشنبه 1387/01/08ساعت 20:8 توسط مهرداد| |


Design By : Night Skin